Thursday, June 08, 2006

براي مينا

و اين حكايت ؛
براي مينا و بخاطر آنكه توانسته محبوب مينا باشد: ـ



نقل است از استاد ابوعلي دقاق كه چندان درد اشتياق در او پديد آمده بود كه هر شب گاهي*1 بر بام خانه شدي؛ آن خانه كه اكنون در برابر تربت*2 او ست و آن را بيت الفتوح*3 گفتندي.
چون بر بام شدي روي بر آفتاب كردي و گفتي: اي سرگردان مملكت! امروز چون بودي و چون گذشتي؟ هيچ جا از اندوهگيني از اين حديث و هيچ جا از زير و زبر شدگان اين واقعه خبر يافتي؟
همه از اين جنس مي گفتي تا كه آفتاب فرو شدي...*4

--------------------------------------------------------------------------------
ـ*1- شب گاه = شب هنگام
ـ*2- تربت = خاك - قبر - مزار
ـ*3- بيت الفتوح = خانه گشايش
ـ*4- نظامي در قسمي از مناجات فرهاد با خيال شيرين گويد:
شباهنگام كاز صحراي اندوه
رسيدي آفتابش بر سر كوه
سياهي بر سپيدي نقش بستي
علم برخاستي سلطان نشستي
شدي نزديك آن صورت زماني
در آن سنگ از گهر جستي نشاني
...
كه اي محراب چشم نقشبندان
دوابخش درون دردمندان
بت سيمين تن سنگين دل من
به تو گمره شده مسكين دل من
...
جگر پالوده اي را دل برافروز
زكار افتاده را كاري در آموز
مراد بي مرادي را روا كن
اميد نا اميدي را وفا كن...
ـ

Tuesday, April 11, 2006

دوستِ دوستانِ دوست




نقل است {از ابراهيم ادهم} كه گفت: يك شب جبرئيل را به خواب ديدم كه از آسمان به زمين آمد، صحيفه اي در دست. پرسيدم تو چه خواهي كرد؟
گفت: نام دوستان حق مي نويسم.
گفتم: نام من بنويس.
گفت: از ايشان نيي*2.
گفتم: دوست دوستان حقّم.
ساعتي انديشه كرد. پس گفت: فرمان رسيد كه اوّل نام ابراهيم ثبت كن كه اميد در اين راه از نوميدي پديد آيد.

Monday, March 13, 2006

مهمان

نقل است كه خواجه علي سيرگاني بر سر تربت شاه شجاع نان مي داد. يك روز ، طعام در پيش نهاد و گفت: خداوندا ! مهمان فرست.
ناگاه سگي درآمد. خواجه علي بانگ بر وي زد . سگ برفت. هاتفي آواز داد از سر تربت شاه كه: مهمان خواهي ، چون بفرستيم بازگرداني؟
{ خواجه علي } در حال برخاست و بيرون دويد و گرد محلّت ها مي گشت. سگ را نديد.
به صحرا رفت. او را ديد در گوشه اي خفته. ماحضر*3ي كه داشت پيش او نهاد. سگ هيچ التفات نكرد. خواجه علي خجل شد و در مقام استغفار بايستاد و دستار برگرفت*1 و گفت: توبه كردم.
سگ { به سخن آمد و } گفت: احسنت*2 اي خواجه علي! مهمان خواني ، چون بيايد براني؟ تو را چشم بايد*3. اگر نه به سبب شاه بودي ، ديدي آنچه ديدي. رحمه الله عليه.

--------------------------------------------------------------------
ـ*1= سربند (عمامه) خود را برداشت *2= آفرين *3= بايد درست نگاه كني

Wednesday, February 15, 2006

شام آخر

به كنج خلوتي دور از هياهو *** سلحشوري نهاده سر به زانو
جمال يار خود بنهاده در پيش *** در انديشه زسوداي دل خويش
پريشان حال و ويران آشيانه *** سري شوريده از جور زمانه
درخشان در ميان شام تاريك *** تمام خاطرات دور و نزديك
مكانهايي كه بر دوش نبي بود *** زمانها كاندر آغوش عـلـي بود
.
چو دوران نبوت رفت بر سر *** چه ها ديد از جفاي چرخ مادر
چسان نامردمي كمتر زحيوان *** به كين باب او بستند پيمان
تمام عمر در غربت به سر شد *** به هر لحظه زمانه سخت تر شد
شده همداستان با زجر ايشان *** مسلمان ها به هر وادي و سامان
گروهي كشته و جمعي به دارند *** همه آواره از شهر و ديارند
عزيزان يك به يك مقتول و مسموم *** ز استقبال مردم جمله محروم
.
تمام رنج جدش رفته بر باد *** زنو بنهاده كاخ كفر بنياد
به زير پوشش قرآن و سنت *** همه بسته كمر بر قتل و غارت
موذن بانگ تكـبيرش دل آزار *** زبتخانه بدتر ، مسجد دو صد بار
گرفته باز مذهب رنگ تلبيس *** به محراب خدا بنشسته ابليس
همه بر ديده هاشان اشك تمساح *** شده دين بهر دنيا خوار مفتاح
ز اطوار همه پيدا شعائر *** وليكن سينه خالي از مشاعر
اگر هم اندكي كس را شعور است *** زترس ديگران گويي كه كور است
.
زرندان آتشش در اندرون است *** جگر زين دسته او را پر زخون است
خبيثاني به ظاهر دور انديش *** كه اندرز است زآنها بدتر از نيش
دنائت پيشه گاني عافيت جو *** شهامت دادگاني پست و پررو
به ظاهر دايه هايي سخت دلسوز *** به باطن ناكساني آتش افروز
شده بازار ظالم گرم و مظلوم *** زكمتر حق خود از زيست محروم
حقايق جملگي تحريف و وارو *** خلايق مرده هايي در تك و پو
.
به يخبندان رسيدم بارالها *** فسرده سخت دلهاشان الها
به خون خود چنان آتش فروزم *** كه اين سردي زجانهاشان بسوزم
در اندازم چنان شوري به عالم *** كه اين آتش كشد شعله دمادم
در اين ره زينبم ياري نمايد *** ابوالفضلم علمداري نمايد
به روي دست آرم نوجواني *** كه آتش گيرد از داغش جهاني
به منبر رفتنم گر نيست امكان *** برآرم بر سر ني ناي قرآن
مرا باكي و بيم از شام نبود *** هراسي هم زچوب و جام نبود
ز زينب خاطرم آسوده باشد *** چه گرچه خسته و فرسوده باشد
چو كوهي سخت اين زن استوار است *** به كار خويشتن بس هوشيار است
زبيمارم به سر انديشه اي نيست *** كه او هم كم ز شير بيشه اي نيست
ولي داغيم اينجا جاودانه است *** چرا كاخر رقيه نازدانه است
.
بيا اي دوست بر بالا نظر كن *** به دشت نينوا امشب گذر كن
ببين امشب حسين اندوهگين است *** همش دست خدايي بر جبين است
اگر بر داغ او مرهم گذاري *** اگر يادي كني از غمگساري
گشوده گرددت ابواب رحمت *** نهد بر سر خدايت تاج عزت
چو خاك او به سر زيبنده تاج است
فداي تربتش جان سراج است

Tuesday, January 31, 2006

رضا

محمد بن الحسين رحمه الله عليه گفت: معروف را به خواب ديدم. گفتم : خداي با تو چه كرد؟
گفت: بيامرزيد. ـ
ـ{ گفتم: } به زهد و ورع؟
گفت: نه ، به قبول يك سخن كه از پسر سماك شنيدم به كوفه { كه } گفت: هر كه به جملگي به خداي باز گردد، خداي بر رحمت بدو باز گردد و همه خلق را بدو باز گرداند. سخن او در دل من افتاد. به خداي باز گشتم و از جمله شغلها دست بداشتم مگر خدمت علي بن موسي الرضا.ـ

عهد

نقل است كه { عبدالله مبارك } يكبار به غزا*1 رفته بود. با كافري جنگ مي كرد. وقت نماز در آمد، از كافر مهلت خواست و نماز كرد. چون وقت نماز كافر در آمد، { كافر هم } مهلت خواست تا نماز كند.
چون { كافر } روي به بت آورد، عبدالله گفت: اين ساعت بر وي ظفر*2 يافتم ؛ با تيغ كشيده به سر او رفت تا او را بكشد. آوازي شنيد كه : يا عبد الله ! اوفوا بالعهد ان العهد كان مسولا*3. از وفاي به عهد خواهند پرسيد!
عبد الله بگريست. كافر سر برداشت. عبدالله را ديد با تيغي كشيده و گريان. گفت: تو را چه افتاده است؟
عبدالله حال بگفت كه از براي تو با من عتابي*4 چنين رفت.
كافر نعره اي برزد. گفت: ناجوانمردي بود كه در چنين خدايي عاصي*5 و طاغي*6 بود كه با دوست از براي دشمن عتاب كند.
در حال مسلمان شد و عزيزي گشت در راه دين.

--------------------------------------------------
ـ*1= جهاد ، جنگ با كافران *2= پيروزي *3= به عهد خود وفا كنيد كه نسبت به آن مسئوليد *4= سرزنش *5= گناهكار *6= طغيانگر ، شورشي

مرتضي

نقل است كه بشر گفت: يك شب مرتضي*1 را به خواب ديدم. گفتم: مرا پندي ده! ـ
گفت: چه نيكوست شفقت*2 توانگران بر درويشان براي طلب ثواب رحمان*3! و از آن نيكوتر تكبر درويشان بر توانگران ، از اعتماد بر كرم*4 آفريدگار جهان. ـ

--------------------------------------------------------
ـ*1= از القاب حضرت علي به معني خوشرو *2= مهرباني، لطف *3= از صفات خداوند و به معني رحم كننده و بخشنده *4= بخشش ، عطا كردن

حاجي

نقل است كه عبد الله مبارك در حرم بود يك سال و از حج فارغ شده بود. ساعتي در خواب شد. به خواب ديد كه دو فريشته از آسمان فرود آمدند. يكي از ديگري پرسيد: امسال چند خلق آمده اند؟
آن يكي گفت: ششصد هزار
گفت: حج چند كس قبول كردند؟
گفت: از آن هيچكس قبول نكردند
عبدالله گفت: چون اين بشنيدم اظطرابي در من پديد آمد. گفتم: اين همه خلايق كه از اطراف و اكناف جهان با چندين رنج و تعصب از راه هاي دور آمده و بيابانها قطع كرده ، اين همه ضايع گردد؟
پس آن فريشته گفت: در دمشق كفشگر*1ي نام او علي ابن موفق است . او به حج نيامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشيدند و اين جمله را در كار او كردند
چون اين بشنيدم ، از خواب درآمدم و گفتم: به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد كرد
پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب كردم و آواز دادم. شخصي بيرون آمد. گفتم: نام تو چيست؟
گفت: علي بن موفق
گفتم: مرا با تو سخني است
گفت: بگوي
گفتم: تو چه كار مي كني؟
گفت: پاره دوزي مي كنم
پس آن واقعه با او بگفتم
گفت: نام تو چيست؟
گفتم: عبدالله مبارك
نعره اي بزد و بيافتاد و از هوش بشد. چون به هوش آمد گفتم: مرا از كار خود خبر ده
گفت: سي سال بود تا مرا آرزوي حج بود و از پاره دوزي ، سيصد و پنجاه درم جمع كردم. امسال قصد حج كردم تا بروم
روزي سرپوشيده*2 اي كه در خانه است حامله بود . مگر از همسايه بوي طعامي مي آمد. مرا گفت: برو و پاره اي بيار از آن طعام
من رفتم به در خانه همسايه. آن حال خبر دادم. همسايه گريستن گرفت و گفت: بدانكه سه شبانه روز بود كه اطفال من هيچ نخورده بودند. امروز خري { مرده } ديدم. پاره اي از وي جدا كردم و طعام ساختم، بر شما حلال نباشد
چون اين بشنيدم آتش در جان من افتاد. آن سيصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم. گفتم: نفقه اطفال كن كه حج ما اين است
عبدالله گفت: صدق الملك في الرويا و صدق الملك في الحكم و القضا*3

-----------------------------------------------------------------
ـ*1= كفاش*2= زني كه موهايش را پوشانده *3= راست گفت فرشته در رويا و درست حكم كرد در قضاوت

! شعر نو

و نقل است از بايزيد كه گفت: به صحرا شدم؛ عشق باريده بود و زمين تر شده
و چندانكه پاي به برف فرو شود ، پاي به عشق فرو مي شد.ـ

عنايت

و { نقل است از بايزيد كه } گفت: چهل سال روي به خلق كردم و ايشان را به حق خواندم {اما} كسي مرا اجابت نكرد. ـ
ـ{ پس } روي از ايشان بگردانيدم.
چون به حضرت (حق ) رفتم، همه را پيش از خود آنجا ديدم! يعني عنايت حق در حق خلق بيش از عنايت خود ديدم.

گمان

ـفضيل عياض رحمه الله عليه از بزرگان دين و طريقت بود و در ابتدا دزد بود و راهزني مي كرد ]
يك روز كارواني شگرف*1 مي آمد و ياران او كاروان گوش مي داشتند*2. مردي در ميان كاروان بود و آواز دزدان شنوده بود. دزدان را بديد. بدره*3 اي زر داشت. تدبير مي كرد كه اين را پنهان كند. با خويشتن گفت: بروم و اين بدره را پنهان كنم تا اگر كاروان بزنند اين بضاعت*4 سازم.
چون از راه يكسو شد خيمه فضيل بديد. به نزديك خيمه { كه آمد } او را ديد بر صورت و جامه زاهدان. شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضيل گفت: برو و در آن كنج*5 خيمه بنه.
مرد چنان كرد و باز گشت . به كاروانگاه رسيد؛ كاروان زده بودند ، همه كالاها برده و مردمان بسته و افكنده.
همه را دست بگشاد و چيزي كه مانده بود جمع كردند و برفتند و آن مرد به نزديك فضيل آمد تا بدره بستاند. او را ديد با دزدان نشسته و كالاها قسمت مي كردند. مرد چون چنان بديد گفت : بدره زر خويش به دزد دادم.
فضيل از دور او را بديد. بانگ كرد. مرد چون بيامد گفت: چه حاجت است؟
گفت : هم آنجا كه نهاده اي برگير و برو .
مرد به خيمه در رفت و بدره برداشت و برفت.
ياران گفتند: آخر ما در همه كاروان يك درم نقد نيافتيم، تو ده هزار درم باز مي دهي؟
فضيل گفت: اين مرد به من گمان نيكو برد، من نيز به خداي، گمان نيكو برده ام كه مرا توبه دهد. گمان او راست گردانيدم تا حق گمان من راست گرداند.

----------------------------------------------------------
ـ*1 = عظيم ، عجيب *2= مراقب كاروان بودند ، نگهباني مي دادند *3 = هميان ، كيسه پول *4 = سرمايه *5 = گوشه

مادر

نقل است كه بايزيد گفت: آن كار كه بازپسين*1 كارها مي دانستم ، پيشين*2 همه بود و آن رضاي والده*3 بود. ـ
و گفت: آنچه در جمله رياضت و مجاهده و غربت و خدمت مي جستم ، در آن يافتم كه:
يك شب ، والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم، در كوزه آب نبود و بر سبو*4 رفتم نبود. در جوي رفتم ، آب آوردم. چون باز آمدم در خواب شده بود. ـ
شبي سرد بود. كوزه بر دست مي داشتم. چون از خواب درآمد، آگاه شد. آب خورد و مرا دعا كرد كه ديد كوزه بر دست من فسرده*5 ـبود. گفت: چرا از دست ننهادي؟
گفتم: ترسيدم كه تو بيدار شوي و من حاضر نباشم. ـ
پس گفت: آن در فرا نيمه*6 كن. ـ
من تا نزديك روز مي بودم تا نيمه راست بود يا نه؟ و فرمان او خلاف نكرده باشم. ـ
همي وقت سحر، آنچه مي جستم چندين گاه، از در درآمد. ـ

------------------------------------------
ـ*1= بعد از همه ، آخر از همه *2= جلوتر ، قبل از همه *3= مادر ، مونث والد *4= كاسه *5= يخ كرده ، يخ زده *6= نيمه باز

ميوه

نقل است { از ذوالنون } كه گفت: در سفري بودم. صحرا پر برف بود. ـ
گبر*1ي را ديدم دامن در سر افگنده و از صحراي برف مي رفت و ارزن*2 مي پاشيد. ـ
ذوالنون گفت: اي دهقان! چه*3 دانه مي پاشي؟
گفت: مرغكان چينه*4 نيابند، دانه مي پاشم تا اين تخم به برآيد*5 و خداي رحمت كند. ـ
گفتم: دانه اي كه بيگانه*6 پاشد - از گبري - نپذيرد. ـ
گفت: اگر نپذيرد، بيند آنچه مي كنم؟
گفتم: بيند. ـ
گفت: مرا اين بس باشد. ـ
پس ذوالنون گفت: چون به حج رفتم آن گبر را ديدم ؛ عاشق آسا در طواف*7! ـ
ـ{ گبر به كنايه } گفت: يا اباالفيض*8! ديدي كه ديد و پذيرفت! و آن تخم به بر آمد و مرا آشنايي داد و آگاهي بخشيد و به خانه خودم خواند؟
ذوالنون از آن سخن در شور شد. گفت: خداوندا ! بهشتي { را } به مشت ارزن { و آنهم } به گبري چهل ساله ، ارزان مي فروشي! ـ
هاتفي*9 آواز داد : حق تعالي هركه را خواند ، نه به علت خواند و هركه را راند ، نه به علت راند. تو اي ذوالنون! فارغ باش*10 ـ

------------------------------------------------------
ـ*1= كافر ، مشرك *2= نوعي دانه گياهي كه معمولا خوراك پرندگان كوچك است *3= چرا *4= دانه اي كه پرندگان از زمين بر چينند *5= به بار نشيند ، ميوه بدهد *6= غريبه ، خارجي ، در اينجا منظور كسي است كه به يكي از اديان الهي معتقد نباشد *7= چرخيدن، دور خانه خدا گشتن *8= پدر بخشش و لطف *9= ندا كننده *10= راحت باش ، كار نداشته باش ، فضولي نكن

Thursday, January 26, 2006

مست

{ مولانا بشر حافي رحمه الله عليه از اولياء الله بود و در ابتداي كار ، شوريده روزگار بود و شراب خوار }
يك روز مست مي رفت. كاغذي يافت بر آنجا نوشته : بسم الله الرحمن الرحيم. عطري خريد و آن كاغذ را معطر كرد و به تعظيم*1 ، آن كاغذ را در خانه نهاد.
بزرگي آن شب در خواب ديد كه گفتند: بشر را بگوي: طيب اسمنا فتيبناك و تجلت اسمنا فتجلناك طهرت اسمنا قطهرناك فبعزتي لاطيبن اسمك في الدنيا و الاخره*2 .
آن بزرگ گفت: مردي فاسق*3 است. مگر به غلط مي بينم.
طهارت كرد و نماز بگذارد و به خواب رفت، همين خواب ديد. همچنين تا بار سوم.
بامداد برخاست. وي را طلب كرد. گفتند: به مجلس خمر*4 است.
رفت خانه اي كه در آنجا بود. گفت: بشر آنجا مي بود*5؟
گفتند: بود ، ولكن مست است و بي خبر.
گفت: بگوييت كه به تو پيغامي دارم.
{ به بشر گفتند }
{ بشر گفت: بگوييد كه پيغام از كه داري؟ }
گفت: پيغام خداي.
گريـان شد.
گفت: آه ! عتابي*6 دارد يا عقابي*7 كند { و } گفت: باش تا ياران را بگويم.
با ياران گفت: اي ياران ! مرا خواندند. رفتم و شما را بدرود كردم كه پيش هرگز مرا در اين كار نبينيد.
و طريق زهد پيش گرفت...
پس { سرانجام كار او } چنان شد كه هيچكس نام وي نشنودي الا كه راحتي*8 به دل وي برسيدي.
{ و شرح رياضات او بسيار و حكايات و كرامات از او فراوان است }

----------------------------------------------------------------------------------------
ـ*1 = احترام ، حرمت *2 = اسم مرا معطر كردي پس دل و جان تو را معطر مي كنم و اسم مرا جلا دادي پس تو را جلال و بزرگي مي دهم ، اسم مرا از آلودگي پاك كردي پس تو را از آلودگي پاك مي كنم ، پس به عزتم قسم كه آرامش بخش و خوش نسيم مي كنم نامت را در دنيا و آخرت *3 = بدكار ، فاسد *4 = شراب *5 = مي باشد *6 = سرزنش *7 = مجازات گناه ، عذاب *8 = آرامش ، آسايش

Monday, January 23, 2006

حافظ

نقل است كه يك شب ، رابعه در صومعه*1 نماز مي كرد. ماندگي*2 در او اثر كرد و در خواب شد.
از غايت استغراق*3 حصير در چشم او شكست و خون روان شد و او را خبر نبود.
دزدي در آمد. چادري داشت ، برگرفت. خواست كه بيرون آيد ، راه در باز نيافت. چادر بنهاد و برفت ، راه باز ديد. برفت و باز چادر برگرفت ، بيامد ؛ راه باز نيافت. باز چادر بنهاد ؛ همچنين چند كرت*4 تا هفت بار.
از گوشه صومعه آواز آمد كه : اي مرد ! خود را رنجه مدار؛ كه او چندين سال است تا خود را به ما سپرده است. ابليس زهره*5 ندارد كه گرد او گردد! دزدي را كه*6 زهره آن بود كه گرد چادر او گردد ؟! برو رنجه مباش.
اي طرار*7! اگر يك دوست خفته است ، يك دوست بيدار است و نگاه دارد*8.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------
ـ*1 = نمازخانه *2 = خستگي *3 = شدت غرق شدن در حالات عرفاني *4 = چند دفعه *5 = جرات ، توان ، وجود *6 = در اينجا يعني : كجا ، چگونه *7 = دزد *8 = نگهباني مي كند ، حفظ مي كند

Thursday, January 19, 2006

آنهم تويي

ابواقاسم قشيري زاهد زمانه بود در نشابور
او را گفتند : احوال تو و بوسعيد ( ابوسعيد ابوالخير ) چگونه باشد
گفت : ما به مثل كوهي مانيم و ابوسعيد به مثل دانه اي سنگ
اين سخن با شيخ گفتند
گفت : او را بگوييد : آن يك دانه هم تويي ، ما هيچ نيستيم

ديگري

نقل است كه مردي بر شيخ ابو الحسن خرقاني آمد
و گفت : دستوري ده ( يعني اجازه بده ) تا خلق را به خدا دعوت كنم
شيخ گفت : هشدار و بترس تا مردمان را به خويش دعوت نكني
گفت : يا شيخ ! خلق را به خود دعوت كردن چگونه باشد ؟
گفت : اگر كسي ديگر (هم ) دعوت كند و تو را خوش نيايد ، نشان آن باشد كه دعوت به خويش كرده باشي ! ـ

يك قدم

روزي درويشي جنيد را گفت : يا شيخ خدا را كجا جويم
گفت : تو خدا را هرگز نجسته باشي
گفت : تواز كجا مي گويي ؟
گفت : كجاش جستي كه نيافتي ؟
اگر يك قدم به صدق برداري ، در هرچه نگري ، او بيني

Wednesday, January 18, 2006

عـلـي

“اي حرمت قبله حاجات ما”
“ياد تو تسبيح و مناجات ما”
شير خــدا پادشه عــــــــالمي ----- نــــــــاد علي كاشف غمهاي ما
شـاه نجف ، حـــــــــاكم افلاك تو ----- مهر به مهرت شده دلهاي ما
مـدح تو لــــــــــــــــولاك و صفت لافتي ----- قاصر و الكن دهن لال ما
ســرو كجــــــــــــا قامت رعناي تو ----- وصف تو نايد به سر و پاي ما
گفت محمد كه به دوشم برآ ----- جايگه پــــــــــــــــاي تو بر دوش ما
در عجبم عزت و جــــــــــــــــاه تو را ----- نيست مقامت حد ادراك ما
چونكه عدو زخم به جان مي زند ----- ذكــــــــــــر تو آيد به مداواي ما
امـن از عذاب آنكه پناهش تويي ----- گشته ضمان احمد مختـــــار ما
موج بلا و خطر غرق خلق ----- كشتي نوحي تو به دريـــــــــــــــاي ما
مانده به چاه گنه و بي كسيم ----- كـــــــــاش بگيرد كرمت دست ما
كس نرود دست تهي از درت ----- بسكه سخي آمده سلطـــــــان ما
ساقـــــي كوثــر شدي و مرتضـــي ----- بهر شفــــــاعت زجنايات ما
نيست غم از فقر و بليات دهر ----- چون تو كريمي شده مــــولاي ما
جــرم ببــخش و قــلم عفو كش ----- حــــلم تــو علت به گنــاهان ما
پـــــــــــاي بلغزيــد ولــي نفــتديم ----- چونكه يدت هست نـگهدار ما
از نظــــــرت ذره بر افـــــلاك شد ----- تـــــابش خورشيد زمـــولاي ما
سوي تو هركس كه دلش سوخته ----- آب تـــــويي بر دل سوزان ما
هم نفست فــــــاطمه اطهر است ----- همــقدمت ســيد و سالار ما
قبله عشــــاق حسين تو شد ----- خون به جــــگر ، زينب كــــبري ما
لــــشگر غم صف به صف از پيش و پس
ليك چه غم شـه شده غمخـــــــــــوار ما
زاده كعبه ، حـــــــــــرم و قبله اي ----- گــــرد تو گردد صف حجاج ما
شاه عرب بين كه چه رحمت كند ----- بر سر هر سائل بـــــــــازار ما
نـــــان به خرابــــات گدايان برد ----- شب همه شب مظهر اعجاب ما
شـــــــاطري بيوه زنان مي كند ----- فــــــــاتح خندق ، شه مردان ما
اسب يتيمـــان شده ، بر پشتشان ----- كول كند حيـــــــــــدر كرار ما
نـاز كش نـاز يتيــــمان عـلي ----- پـــــاك كـــــن اشك يتيمـــــان علي
نــاد عليـــاً عليـــاً يـــــــا علي ----- منجلي از توست دل تــــــــــار ما
سوخته اي مدح تو را مي كند
بـا صله اي شاد كن اوقات ما

Monday, January 16, 2006

زنـا

نقل است كه جواني به خانقاه بايزيد شد؛ سخت پريشان حال
ـ(بايزيد ) گفت : ترا چه افتاده است
گفت : يا شيخ گناهي كرده ام و به عذاب گرفتارم . چه كنم؟
گفت : چه كرده اي ؟
جوان بگريست و گفت : بزرگ گناهي كرده ام و ترسم كه خداي مرا نبخشايد و در اين عذاب باقي گذارد . فرياد رس
گفت : چه كرده اي ؟
گفت : شرم دارم و بسيار زار مي گريست چنانكه جمله خلق را ترحم آمدي و با او مي گريستند
جنيد پريشان گشت و گفت : معاذ الله ( يعني پناه بر خدا ) بگو چه كرده اي؟
گفت : زنا كرده ام
ـ(جنيد) گفت : ترسيدم مگر غيبت كرده باشي ! ـ

زيان

از بايزيد بسطامي است كه
و گفت : گناه ، شما را چندان زيان ندارد كه بي حرمتي كردن و خوار داشتن بنده اي از بندگان خدا

Thursday, January 12, 2006

! چاي


! عكس از : من

نظر سنجي

قسمت نظر سنجي را هم فعال كردم
براي نوشتن نظرتان به ترتيب زير عمل كنيد ؛
ـ1 ) روي كلمه “ كامنت ” در ذيل هر مطلب كليك كنيد تا صفحه نظرسنجي باز شود
" comment "
ـ2) بعد از باز شدن پنجره كامنت ، ترجيحا گزينه سوم را انتخاب كرده و نظرتان را بنويسيد
ـ3) روي دكمه آبي رنگ كليك كنيد تا نظرتان ارسال شود

ترس

از مولانا “بشر حافي” نقل است كه
بعد از مرگ ، او را به خواب ديدند ، گفتند : خداي با تو چه كرد ؟
گفت : با من عتاب ( سرزنش ) كرد . گفت : در دنيا چرا از من چندين ترسيدي؟
اما علمت ان الكرم صفتي ؛ (يعني) ندانستي كه كرم ( بخشش ) صفت من است ؟